تبلیغات
فرهنگ دینداری

مطالب گذشته

جستجو

امروز:

قسم به سینۀ مجروح مادرت زهرا
تو بر ظهـور دعـای فـرج بخـوان مولا
تو بر ظهور دعای فرج بخوان که هنوز
شــرار دود ز بیــت علــی رود بــالا
تو بر ظهور دعای فرج بخوان که علی
بــود هنــوز عـذادار مـادرت زهرا
تو بر ظهور دعای فرج بخـوان که هنوز
علی است مثل تو مظلوم و بیکس و تنها
تو بر ظهور دعـای فرج بخـوان که کند
همیشه مــادر پهلـو شکسته بـر تو دعا
تو بر ظهور دعای فرج بخوان که حسن
بـه زیـر ضـرب لگـد دیـد مـادر خـود را
تو بر ظهور دعای فرج بخوان که حسین
فتــاد پشـت در خانــه، مـادرش از پـا
تو بر ظهور دعای فرج بخوان که هنوز
صدای نالۀ محسن رسد به عرش خدا
تو بر ظهور دعای فرج بخوان که به نی
بوَد هنـوز سـر پـاک سیدالشهدا
تو بر ظهور دعای فرج بخوان که بود
شـرارۀ دل «میثم» همیشه وقف شما 


نفس ها ناله های زار شد، آیا نمی آیی؟
جگرها شعله های نار شد، آیا نمی آیی؟
پناه مؤمنین! از مؤمنین حالی نمی پرسی؟
امام شیعه! شیعه خوار شد، آیا نمی آیی؟
علی از چاه های کوفه هم گردیده تنها تر
هزاران غصّه با او یار شد، آیا نمی آیی؟
جهان گردیده پر از عمرو عاص و از معاویّه
علی بی مالک و عمّار شد، آیا نمی آیی؟
به جرم شیعه بودن، ای بسا بی پا و دست و سر
هزاران میثم تمّار شد، آیا نمی آیی؟
جهانّ کفر از بابی و از صهیون و وهّابی
فقط با شیعه در پیکار شد، آیا نمی آیی؟
چه سرها که یزیدی ها بریدند از حسینی ها
دوباره کربلا تکرار شد، آیا نمی آیی؟
به شیعه چارده قرن آنچه شد تا دامن محشر
میان آن در و دیوار شد، آیا نمی آیی؟
فزون از برگ های نخل ها و ریگ صحراها
ستم با حیدر کرّار شد، آیا نمی آیی؟
تو می دانی چرا در روز روشن بین آن کوچه 
جهان در چشم زهرا تار شد، آیا نمی آیی؟
پس از قتل شه آزاد مردان، عمّه ات زینب
اسیر کوچه و بازار شد، آیا نمی آیی؟
به دشواری غم های علی از فتنة امّت
به شیعه زندگی دشوار شد، آیا نمی آیی؟
به قرآن چارده قرن است از آل ابوسفیان
به آل فاطمه آزار شد، آیا نمی آیی؟
شُریحانی دگر، فتوای قتل شیعه را دادند
قلم ها، چوبه های دار شد، آیا نمی آیی؟
شرار آه “میثم” از دل ابیات جانسوزش
به پا تا گنبد دوّار شد، آیا نمی آیی؟


بی تو غروب جمعه چه دلگیر می شود
سیلاب غم ز کوه سرازیر می شود
ماه فلک ستاره فشاند ز چشم خویش
خورشید پشت کوه، زمینگیر می شود
دل مرده گشته مدّعی معجز مسیح
روباه در نبودن تو، شیر می شود
بس پیر در فراق تو مُرد و بسی جوان
در انتظار آمدنت، پیر می شود
تا ما نمرده ایم، تو پا در رکاب کن
تعجیل کن عزیز دلم! دیر می شود
بی تو تسلّی دل ما، ای عزیز جان!
فریاد و اشک و سینه و زنجیر می شود
تنها به خواب، روی تو دیدیم، سیّدی!
این خواب کی به وصل تو تعبیر می شود؟
بازآ که با تو ناله تنهایی علی
از چاه کوفه سرزده، تکبیر می شود
بگشای رخ که در ورق مصحف رخت
آیات فتح فاطمه تفسیر می شود
وقتی تو ذوالفقار بگیری به دست خویش
فریاد ما به قلب عدو، تیر می شود
بر فرق دشمنان تو با نطق دوستان
اشعار “میثم” است که شمشیر می شود


دلم گرفته خدایا در انتظار فرج
دو دیده ام شده دریا در انتظار فرج
هنوز می رسد از کوچه های شهر حجاز
صدای گریه زهرا در انتظار فرج
هنوز در همه عالم میان دشمن و دوست
علی است بی کس و تنها در انتظار فرج
هنوز می رسد از چاه های کوفه به گوش
صدای ناله مولا در انتظار فرج
هنوز ناله کشد از جگر امام حسن
گشوده دست دعا را در انتظار فرج
هنوز پرچم سرخ حسین منتظر است
گشوده چشم به صحرا در انتظار فرج
هنوز می رسد آوای دلربای حسین
ز نوک نیزه اعدا در انتظار فرج
هنوز تشنه لبان اشکشان بود جاری
کنار کشته سقا در انتظار فرج
هنوز خون شهیدان کربلا جاری است
ز چشم زینب کبرا در انتظار فرج
هنوز ناله “میثم” رسد به گوش که هست
چو چشم فاطمه ، دنیا در انتظار فرج


امـام بی‌یــاور علی خداحافظ
از همه تنهاتر علی خداحافظ
علی حلالم کن گریه به حالم کن
نمانده جز اشکم نمانـده جز آهم
گریه کن ای مولا به عمر کوتاهم
علی حلالم کن گریه به حالم کن
غـریب نخلستــان خدانگهدارت
به لب رسیده جان خدانگهدارت
علی حلالم کن گریه به حالم کن
اگر چه یا مولا به کس نمی‌گویم
تو خـود گواهـی از کبودی رویم
علی حلالم کن گریه به حالم کن

مدینـه بی‌زهرا همه بود قبرت
الهی ای مولا خدا دهد صبرت
علی حلالم کن گریه به حالم کن
کلام حق هدیــه بــه روح پاکم کن
شبانـه غسلـم ده شبانـه خاکم کن
علی حلالم کن گریه به حالم کن
مانده برای مـن مخفی و سربسته
بازوی مجـروح و پهلـوی بشکسته
علی حلالم کن گریه به حالم کن

غلامرضا سازگار


اى راهیان شهر نور این جا بقیع ست
این خاک عنبربوى مشک آسا، بقیع ست
این جا هزاران داستان ناگفته دارد
این جا دوصد سرّ نهان بنهفته دارد
سوز جگرها بس در این خاک بقیع ست
بیرون ز حدّ عقل ادراک بقیع ست
آیینه آیین حق را قبر این جاست
خاکش عجین با زهر تلخ و صبر این جاست
این خاک تا عرش خدا ره توشه دارد
رکن و حطیم و کعبه در هر گوشه دارد
بیمار عشق سرمدى را تربت این جاست
یک شهر نى، یک دهر حزن و غربت این جاست
این جا به «کرّمنا بنى آدم» طرازست
از این زمین تا عرش رحمان راه، بازست
ایمان و عشق و سرّ حق را جوهر این جاست
انهار نور و چشمه سار کوثر این جاست
روح عروج «اِرجعى» پویاست این جا
خاکش قرین با تربت زهراست این جا
عطرى ز بوى بقعه زهرا در این جاست
حزنى ز اندوه شب مولا در این جاست
داناى اسرار نهانِ این جهان کو
فرزند زهرا، مهدى صاحب زمان کو
کو آن که از هر بى نشان دارد نشانه؟
کو آن که باشد آگه از دفن شبانه؟
کو آن که ریزد اشک و از سیلى بگوید
با سوز دل از صورت نیلى بگوید
تا از مزار مخفى مادر بگوید
تا از جفاى خصم بدگوهر بگوید
اى دست حق، وى حجّت خلاّق دادار
زنجیر و غُل از گردن بیمار بردار
(محمّد آزادگان «واصل»)


ای بقیع نیمه شبی قهر آمیز
شد بهار گل حیدر پاییز
یارمن سینه پر ازدرد شده
باغ سرسبز علی زرد شده
یار از دیده نهان است نهان
چه کنم با دل و چشم نگران
چه کنم خاک مرا خاک ربود
همه دل خوشیم زهرا بود
دهر بی فاطمه زندان من است
فاطمه روح من وجان من است
غم او کوه غمی ساخت مرا
مر گ او از نفس انداخت مرا
جز غم وغصه من هیچ ندید
سالها فاطمه ام رنج کشید
یاد آن پنجه ودستاس بخیر
یاد آن گرمی و احساس بخیر
یاد آن روز که در پای تنور
مهربان همسر من داشت حضور
راز بالندگیم زهرا بود
نمک زندگی ام زهرا بود
ای بقیع خانه و خلوتگه راز
هیجده ساله گلم را بنواز
صورت فاطمه و بستر خاک
خاکها باد به فرق افلاک
من که با غصه قرین خواهم شد
بعد او خانه نشین خواهم شد
شعر (خوشزاد)تسلای دل است
گرچه از فاطمه رویش خجل است


آتش به جان گلشن طاها فتاده است
غنچه غریب زیر قدم ها فتاده است
کوثر میان شعله آتش فتاده است
زخمی باد حادثه طوبا فتاده است
بابا میان کوچه دلش پشت در مگر
مادر میان معرکه تنها فتاده است
دست فرشته ها همه از غم به صورت است
نقشی کبود بر رخ زهرا فتاده است
فضه برس به داد که مادرزدست رفت
جای درنگ نیست همین جا فتاده است
بازوی او بگیر و بزن آب بر رخش
از پا به راه یاری بابا فتاده است
بانو نشسته سینه زنان آه می کشد
تا ریسمان به گردن مولا فتاده است


سلام ما به سوز و گریه و تاب و تبت مادر
سلام مرغ شب بر ذکر یا رب، یا ربت مادر
سلام ما به پایان غروب درد انگیزت
سلام ما به غسل و کفن و تشییع شبت مادر
سلام ما به غم¬هایی که کردی از علی پنهان
سلام ما به اشک بی صدای زینبت مادر
سلام ما به آن آخر نگاه و آخرین ذکرت
که وقت دادن جان، گشت جاری بر لبت مادر
سلام ما سلام ما سلام ما بر آن بانو
که درس عصمت و ایمان گرفت از مکتبت مادر
سلام ما به فرزندان پاکت تا صف محشر
که تو خود آسمان استی و آنان کوکبت مادر
سلامی پاک همچون آیة تطهیر از میثم
به سبطین و دو دخت و شوهر و ام و ابت مادر
به هر جا رو کنم شهر و دیار توست یا زهرا
دل هر شیعه تا محشر مزار توست یا زهرا


 

تو در راه امیرالمومنین خود را فدا کردی

 

تو در راه امیرالمومنین خود را فدا کردی
تو با ایثار جان حق ولایت را ادا کردی
تو بر حفظ علی با طفل معصومت سپر گشتی
تو حتی بین دشمن چار کودک را رها کردی
تو زینب داشتی ای بانوی خلقت چه پیش آمد
که چون نقش زمین گشتی کنیزت را صدا کردی
مدال روی بازویت گواهی می دهد آری
که جان دادی طناب از دست حبل الله وا کردی
تو از دور علی، روبه صفت ها را پراکندی
تو در یک شهر دشمن، یاریِ شیر خدا کردی
تو برگرداندی از مسجد امامت را سوی خانه
تو دختر تربیت بهر قیام کربلا کردی
تو با نطق رسایت خطبه خواندی از علی گفتی
تو ما را با علی تا صبح محشر آشنا کردی
ولایت زنده از نطق رسای توست یا زهرا
غدیر دوم ما خطبه های توست یا زهرا


پا به پای زینب

وقتی تو دل نازک تر از ابر بهاری

حق داری از دوری گلهایت بباری

تو همچنان شمعی که بعد از آن وقایع

کارت شده یک عمر تنها گریه زاری

تو پا به پای زینب کبری همیشه

یک گوشه در شهر مدینه روضه داری

با او تمام روضه ها را گریه کردی

ام المصائب را تو تنها غم غمگساری

روزی که آمد کاروان غم برایت

آن روز شد روز شروع بی قراری

معلوم شد عباستان در کاروان نیست

با اینهمه دیگر چرا چشم انتظاری؟

آن روز پرسیدی ز هر شخصی که دیدی

آیا خبر از یوسف زهرا نداری؟

دیگر کسی خنده به لبهایت ندیده

آری که تا دنیاست دنیا سوگواری

شکر خدا در علقمه حاضر نبودی

آخر چطور می خواستی طاقت بیاری

وقتی شنیدی دست هایش را بریدند

کم مانده بود از غصه ی او جان سپاری

عباس تو سعی خودش را کرد اما

دیگر چرا تو از سکینه شرمساری

احساسهای تو سفر کردندو رفتند

اما تو ماندی و نگاه اشکباری


دجال های دیجیتال

لیبی آه امام موسی صدر است

 بحرین

سیلی خدا بر صورت خلیفه های دروغ است

ژاپن می لرزد و سونامی ژاپن

یعنی ژاپن قوی تر از فرانسه و آلمان است

و میراژها و اف بیست ها

در برابر خشم خدا هیچ اند

کجایی پل الوار؟

که از فرانسه به لیبی بروی

و اعتراض کنی به این کوتوله های سیاست

به اوبی ما و این مرتیکه کوتاه قد فرانسوی

که من مدام نامش را فراموش می کنم

به  برلوسکنی که هر کجا باشد

فاحشه ها جمع اند

ادامه مطلب


باراک های مشترک

و

 مانور مشترک ایهود-  اوباما

دو گیج  قدرت

پانصد صندلی چرخدار خالی را  اشغال می کنند

دو  افعی سپید و سیاه

بر نقشه چهل کشور دیگر

چمباتمه می زنند

دزدان دریای کارائیب

 شلیک می کنند

به  موج های مدیترانه

شلیک می کنند

 به   پرچم شهید فلسطین

می ترسند حالا

از پرچم  اردوغان حتی

و زرد می کنند از شنیدن نام سید حسن

دیوانه می شوند از  شنیدن نام کشور من ایران

الو! دزدان دریای کارائیب!

از بندر اشدود

دو صندلی بفرستید برای دو پریزیدنت کال و گس

که فکر می کنند

دنیا نشسته است به انتظار نطق بچگانۀ آنها

حال آن که ما

بندر اشدود را دود می کنیم

تا کشتی مرمره  بدرخشد

در شبهای ماهتابی خرداد

با ده  شهید تازه  

دو صندلی اشغالی را بفرستید برای دو پیر ناکام زکام

شاید با نطق شان حمایت تان کردند

 ادامه  مانور مشترک باراک ها

بگو پست را تحویل بگیرند

دو صندلی که رسید

 نقشه  روشن خواهد شد

الو ... الو ...

بعد از کشتی  آزادی...

 برو  به سمت میدان ...

امشب اسم رمز را

از رادیو بی بی سی خواهند گفت

از رادیو آزادی ...

***

شما تمام شدید  

مانورهای شما تمام شد

که  دریا و خیابان ها پر از مین است

که آسمان پر از مین است

و ما فرزندان ناگهانیم

و رمز شب علی ست

و رمز شب  نصرالله است

و رمز شب حماس و حماسه ست

و رمز شب ماییم

که از خواب های شما بالا آمده ایم

نخیر آقایان!

کشتی آزادی غرق نخواهد شد

تنها ده ستاره بر فراز آن خواهد درخشید

و پانصد صندلی

پانصد تانک خواهد شد

شما هرگز به کشتی آزادی نمی رسید

به میدان آزادی نمی رسید

و میدان آزادی

به نقشه های شما خواهد خندید!

                  دهم خرداد ماه ۱۳۸۹


آکنده از غبار زمین شد فضای بم

 بشکست نخل قامت سبزورسای بم

لرزید قلب عالم اسلام تا شنید

فریاد و آه مردم محنت سرای بم

سرمای سخت و زلزله بین چون نمود سرد

گرمای مهر و آتش لطف و صفای بم

باقی نماند هیچ نشانی ز زندگی

جز آه کودکی روی ویرانه های بم

آنک کویر خشک چرا شاد نیستی؟

سیراب شو زاشک یتیمان به پای بم

خورشید را بگو که مکن این مکان طلوع

شام است روزگار قرین بلای بم

ای ماه ! از چه درپس ابری برون بیا

کردی مگر سیه به تن خود برای بم؟

هر چند ناگهان همه دیدیم با عجب

دست قضا چگونه رقم زد فنای بم

زین امتحان نگر چه موفق برون شدند

پیرو جوان و مرد و زن پارسای بم

 فرمود رهبر ارچه قلوبت است غرق غم

شهری نکو دوباره بسازیم جای بم

ملّت چو باخبر شد از این ماتم بزرگ

بنمود جان و مال به یکدم فدای بم

هان ! ای بشر ز قصّه ی بم هوشیار شو

بسیار عبرت است در این ماجرای بم

خواهر ! برادر! ای که به ماتم نشسته ای

 گو شکر حقّ و صبر نما در عزای بم

امیّددار هموطن اکنون که آورد

بیرون گل امید سر از خاکهای بم

روید جوانه های دل انگیز زندگی

 بار دگر میان دل کوچه های بم

"مسلم" به اشک دیده و آهِ نهاد خویش

 اینْسان سرود واقعه ی غم فزای بم

مسلم نادعلی زاده


آقازاده (شعر)

اهل تهرانم
روزگارم عالی است
چند نانوایی دارم – فوق العاده هوشی – خروار خروار ذوقی
پدری دارم توپ - گنده تر از همه کس
دوستانی مسئول و کمی هم پولدار
و خدایی !!! که نمی دانم کجاست

لای این چک پولها – پای آن برج بلند
اهل تهرانم
پیشه ام ... است
گاه گاهی برجی می سازم – می اندازم به شما
ارتباطاتم قوی
پدرم یک آقاست
من هم آقازاده

وام می گیرم توپ
تو نگو یک میلیون – نه بابا صد میلیارد

پدرم حاج آقا است
خیلی هم پولدار است
کاندیدا و مسئول شایدم مدیر کل

ما که خیلی خیلی واسه این کشور کارها می کردیم
وام را پس ندهیم
این ندادنها هم از نداری ام نیست
گردن من چاق است
 پدرم قالتاق است

تازگی ها رفتم توی کار نفت و تو کار بنزین
یک قرار داد خوب
یک کمی هم پورسانت
شده ام دانه درشت

یاد شهرام بخیر
گاف داد بنده خدا
بچه خوبی بود اهل رشوه – پولدار

چه بگویم من از شاه شاهان مِهتی
رفته لندن سالار
آقاجونش پولدار
گفته اندش که بیا
گفته نه من نمیام
دکترا می گیرم - درسها دارم من

انتخابات که شد
همراه داش مهتی رفته بودیم یه ستاد
رنگ دیواراش سبز
صاحابش یک زن و مرد
همه سبزک بودند
سگ پا کوتاه دخترهمسایه پارچه سبزی بر تن
آقا کولاکی بود
آبجی مهتی رو اونجا دیدم تنها

کار ما هم این بود پول بدیم به اونها
اونها هم هی برن و پارچه ی سبز بخرن

تازه اون وقتها بود
رفته بودم تو یه کار تازه
.... .... .... .... .... ....

ستادی ها همه شون ، متوهم  بودن
همه اهل پارتی، قرصی، قرتی و ساسی
پولها خرج کردیم

بعد گفتیم که ما
یا برنده شده ایم
یا تقلب شده باز

اهل تهرانم
چند تا ویلا دارم
یکی دوتا معدن
دو سه تا کارخونه
اهل رانت و رشوه

من هم آقا زاده


راستی! فاطمیه نزدیک است..

حمیدرضا برقعی

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

*

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...


مادر بزرگت به تو گفته بود کاش / که در برابر پارسایان / بی‌خود پارس نکنی / آقای باراک حسین اوباما ! / راستی تو از کدام خیمه / این نام را دزدیدی؟ / این نام را / از ثبت احوال کدام ابن سعد گرفتی؟ ...
 





به گزارش شبکه ایران، علیرضا قزوه، شاعر معاصر کشورمان در پاسخ به تهدیدات هسته‌ای اخیر رییس‌جمهور آمریکا علیه ملت ایران، شعری نو را با عنوان "اینقدر پارس نکن آقای کراک اوباما!" در وبلاگ شخصی خود منتشر کرد:


تو هنوز در چشم آنها یک کاکاسیاهی

هنوز هم نئونازی‌ها

وسترن‌ها

و شکم‌گنده‌های بور

دنبال قتل تو اند


با وجود آن که در تایمز اول شدی

و در ای‌بی‌سی دوم

در سی‌سی‌یو به انتظارت می‌نشینم تا سوم شوی،

تو هر شب به عقل‌های ما حمله می‌کنی

به تأسیسات هسته‌ای احساس ما


مثل بچه‌های تخس که با تفنگ بادی‌شان هی شلیک می‌کنند

بچه‌های آتاری و لاتاری،

تو هم درست برنده شدی در یک قرعه‌کشی

با شرط این که

حمله کنی

به اورانیوم غنی شدۀ اشعار ما

تو هر روز عکس می‌گیری با مشاورانت

دوش ادوکلن می‌گیری با سگت

و فکر می‌کنی که دنیا

چقدر منتظر است که تو زر بزنی

و حق توست

که یک جایزه نوبل هم بگیری برای سگت


تو فکر می‌کنی

ایران نشسته است منتظر نوروز

و چشمش مانده به سفرۀ هفت سین

نه آقای پلیسی دنت!

 اگر پیام نوروزی‌ات نیاید

 کسی تلف نمی‌شود از نبود دمکراسی


تو در نظر من

چیزی هستی در حد یک قوطی کنسرو خالی

که دوست دارم شوتت کنم

و بگویم هی یارو!

تو چقدر به درد شوت کردن می‌خوری


تو چقدر شوتی!

و من چقدر خوش‌خیال بودم

که فکر می‌کردم تو یک غلطی خواهی کرد

تو تنها می توانی به  سگت شب بخیر بگویی

و به زنت بگویی:

آه عزیزم با برلوسکنی دست نده

او یک عیاش است

 

حتی کسی نیست که به تو بگوید

کم‌کم گوشهایت رادار شدند

دماغت مثل پینیکیو دراز شد

وقتی رفته بودی به پایگاهی در بغداد

چشمت تلفیقی از اورانیوم بیست درصد شد و کمی زرشک

وقتی نطق می‌کردی در برابر حق مردم ایران

حالا دندانهایت شبیه اف بیست و هشت شده است


تو داری روز به روز پیشرفت می‌کنی

آنقدر پیشرفت که دیگر

مردم کنیا

و مردم جزیره اوباما

از پیروزی‌ات به خیابان نمی‌ریزند


تو مثل یک آدامس قلقلی شده‌ای

در دهان بچه‌های اورشلیم

شاید حق با "جرمایا رایت" بود

تو ایدز سیاسی مخفی داری!


حتی مردمی که عصرها در گراند پارک شیکاگو جمع می‌شوند

می‌گویند:

او یک هویج بود که رشد معکوس کرد

یک کشتی‌گیر کچ و چپ دست

که رقیبش یک زن بود

با صندلی کوبید بر سر آن زن

 و بعد صندلی را گذاشت زیر جنازه‌اش

و کمربند را قاپید و رفت

تا نطق کند به نفع یونایتد استیت


تو هر روز نمایش داری

با اپرا وینفری و گروه راک طرفدارانت

اورشلیم را دادی به فاحشه‌های پشت کاخ سفید

ایران ولی فروشی نیست


هی یارو!

راهت را بکش و گم شو

ای کاش

مادر مردم‌شناست گفته بود برایت

که ایرانیان با نی ساندیس

ممکن است تو را کور کنند

مادر بزرگت به تو گفته بود کاش

 که در برابر پارسایان

بی‌خود پارس نکنی

آقای باراک حسین اوباما

راستی تو از کدام خیمه

این نام را دزدیدی؟

این نام را

از ثبت احوال کدام ابن سعد گرفتی؟

اینجا انشای کودکان ایران این است:

او با ما نیست

او با شما نیست

او با هیچ کسی نیست

او اصلا کسی نیست

او آبروی رنگ سیاه را هم برد

او آبروی کاخ سفید را

و آبروی کلبۀ عموتم را برد

او به نلسون ماندلا هیچ شباهتی ندارد

او از دوپینگ کاکائین برگشته است و سرش باد دارد

از کمپ دیوید


برای همین من فکر می‌کنم که تو

شبیه یک کمپوت خالی قارچی

که پرتت کرده‌اند

آپاچی‌ها و چاپارلها

گاوبازان دهه پنجاه و شصت


تو از همانجایی

که شاعر ما می‌گوید:

" او می‌مکد طراوت گل‌ها و بوته‌های افریقا را
او می‌مکد تمام شهد گلهای آسیا را
شهری که مثل لانه‌ی زنبور انگبین
تا آسمان کشیده
و شهد آن دلار
یک روز
در هرم آفتاب کدامین تموز
موم تو آب خواهد گردید
ای روسپی عجوز؟"

هی با توام!

ای نوشیده از شیر کک و کراک غنی‌شده

با تو  چهل و چهارمین قصاب!

پنجمین چپ دست احمق کاخ سفید...

تو هم هیچ پخی نشدی

آقای کراک اوباما!

                       اردیبهشت 1389

 

* اشعار داخل گیومه از شاعر معاصر ایران دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی است در شعری بر ضد آپارتاید امریکا و با نام نیویورک.


عشق من! پاییزآمد مثل پار

از هم، ما باز ماندیم از بهار


احتراق لاله را دیدیم ما

گل دمید و خون نجوشیدیم ما


باید از فقدان گل، خونجوش بود

در فراق یاس، مشكی پوش بود

 

یاس بوی مهربانی می دهد

عطر دوران جوانی می دهد

 

یاس ها یادآور پروانه اند

یاس ها پیغمبران خانه اند

 


یاس ما را رو به پاكی می برد

رو به عشقی اشتراكی می برد

 

یاس در هر جا نوید آشتی ست

یاس دامان سپید آشتی ست


در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس

بر لبان ما كه می خندید؟ یاس


یاس یك شب را گل ایوان ماست

یاس تنها یك سحر مهمان ماست


بعد روی صبح، پرپر می شود

راهی شبهای دیگر می شود


یاس مثل عطر پاك نیّـت است

یاس استنشاق معصومیّـت است


یاس را آیینه ها رو كرده اند

یاس را پیغمبران بو كرده اند


یاس بوی حوض كوثر می دهد

عطر اخلاق پیمبر می دهد


حضرت زهرا دلش از یاس بود

دانه های اشكش از الماس بود


داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

می چكانید اشك حیدر را به چاه


عشق محزون علی یاس است و بس

چشم او یك چشمه الماس است و بس


اشك می ریزد علی مانند رود

بر تن زهرا: گل یاس كبود


گریه آری گریه چون ابر چمن

بر كبود یاس و سرخ نسترن


گریه كن حیدر! كه مقصد مشكل است

این جدایی از محمد مشكل است


گریه كن زیرا كه دُخت آفتاب

بی خبر باید بخوابد در تراب


این دل یاس است و روح یاسمین

این امانت را امین باش ای زمین


گریه كن زیرا كه كوثر خشك شد

زمزم از این ابر ابتر خشك شد


نیمه شب دزدانه باید در مغاك

ریخت بر روی گل خورشید، خاك


یاس خوشبوی محمد داغ دید

صد فدك زخم از گل این باغ دید


مدفن این ناله غیر از چاه نیست

جز تو كس از قبر او آگاه نیست


گریه بر فرق عدالت كن كه فاق

می شود از زهر شمشیر نفاق


گریه بر طشت حسن كن تا سحر

كه ُپر است از لخته ی خون جگر


گریه كن چون ابر بارانی به چاه

بر حسین تشنه لب در قتلگاه


خاندانت را به غارت می برند

دخترانت را اسارت می برند


گریه بر بی دستی احساس كن!

 گریه بر طفلان بی عباس كن!


باز كن حیدر! تو شطِّ اشك را

تا نگیرد با خجالت مشك را


گریه كن بر آن یتیمانی كه شام

با تو می خوردند در اشك مدام


گریه كن چون گریه ی ابر بهار

گریه كن بر روی گل های مزار


مثل نوزادان كه مادر مرده اند

مثل طفلانی كه آتش خورده اند


گریه كن در زیر تابوت روان

گریه كن بر نسترنهای جوان


گریه كن زیرا كه گلها دیده اند

یاس های مهربان كوچیده اند


گریه كن زیرا كه شبنم فانی است

هر گلی در معرض ویرانی است


ما سر خود را اسیری می بریم

ما جوانی را به پیری می بریم


زیر گورستانی از برگ رزان

من بهاری مرده دارم ای خزان


زخم آن گل در تن من چاك شد

آن بهار مرده در من خاك شد


ای بهار گریه بار ناامید

ای گل مأیوس من! یاس سپید


گل آقای عزیز! کجایی که ما هر چی می فرماییم می گویند سیاسی ست. می خواستم این شعر را تقدیم شما کنم ترسیدم سیاسی شود. لاجرم این شعر را به عزیز دلم ملّانصرالدین تقدیم می کنم.

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید

نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست


الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی

فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی

ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی

دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی

ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی


 
  • تعداد صفحات :3
  • 1
  • 2
  • 3

امار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • افراد حاضر در این وب

لینك نگار