تبلیغات
فرهنگ دینداری

مطالب گذشته

جستجو

امروز:

حجت الاسلام ابراهیم بهاری صبح روز پنج شنبه 17 بهمن ماه اولین جلسه سخنرانی خود را در حرم امیر مومنان علیه السلام ایراد کرد که چکیده مطالب ایشان بیان می گردد



دنیا در دیدگاه على (ع)
اما راجع به دنیا پاك ترین نظر را داشت: (انّ الدُنْیا دارُ صِدْق لِمَنْ صَدَقَها، وَ دارُ عافیَه لِمَنْ فَهِمَ عَنْها وَ دارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها وَ دارُ موْعِظَه لِمَنِ اتَّعَظَ بِها، مَسْجِدُ أَحِبّاءاللّهِ وَ مُصَلّى مَلائِكَهِ اللّهِ وَ مَهْبَطُ وَحْىِ اللّهِ وَ مَتْجَرُ اوْلیاءَاللّه اكْتَسَبُوا فیها الرَحْمَه وَ رَبِحُوا فیها الْجَنَه). نهج البلاغه: حكمت 131." همانا دنیا سراى راستى براى كسى است كه با آن به راستى برخورد كند، و خانه عافیت است براى آن كه آن را فهمید، و محل توانگرى است براى آن كه از آن توشه گرفت، و جاى پند است براى كسى كه با آن پند گیرد. مسجد عاشقان خدا، و جایگاه نماز فرشتگان، و محل فرود آمدن وحى، و تجارتخانه اولیاء خداست كه در آن كسب رحمت كردند و بهشت را سود بردند."شما در تمام مكتب ها بگردید اگر نمونه این نظر را راجع به دنیا دیدید؟

نیّت امیرالمؤمنین (ع)

و اما نیّت او، كافى است كه شما در كتاب هاى شیعه و سنى وزن نیت او را از زبان پیغمبراكرم (ص) بشنوید. این وزن نیت على (ع) در پاكى در سن بیست و سه سالگى است: (ضَربَهُ عَلى یَوْمَ الْخَنْدَقْ افْضَلْ مِنْ عِبادَهِ الثَقَلَیْنْ.) « الاقبال: 467؛ عوالى اللآلى: 4/ 86، حدیث 102.در پاكى نیت، شما كافى است پاكى نیت او را در این آیه سوره بقره ببینید: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ ...) « بقره: 207» خدایا! جانم را آن هم در سن بیست سالگى با تو معامله مى كنم فقط محض خودت. من نه كارى به بهشت دارم و نه كارى به جهنم، جانم را با شخص خودت معامله مى كنم.

عمل امیرالمؤمنین (ع)

اما از نظر عمل: امام باقر (ع) میفرماید: یك روز در اتاق پدرم زین العابدین (ع) نشسته بودم، داشتم‏

عبادت پدرم را نگاه مى كردم، ركوعش را، سجودش را، حالش را، بعد با صداى بلند شروع كردم گریه كردن. پدرم نمازش را كه سلام داد و فرمود: باقرم! چرا گریه مى كنى؟ گفتم: پدر از این سنگینى عبادتت دلم سوخت، پدرم شروع كرد گریه كردن. به پدرم گفتم: من دلم براى شما سوخت گریه كردم، شما براى چه گریه مى كنى؟ فرمود: عزیز دلم! اگر زمان على (ع) بودى و عبادت على (ع) را مى دیدى چه میگفتى!

یك شعر از یك سنى حنفى مسلك بخوانم، حنفى ها خیلى متعصب اند.

شیر خدا شاه ولایت على‏

صیقلى شرك خفى و جلى‏

روز احد چون صف هیجا گرفت‏

تیر مخالف به تنش جا گرفت‏

غنچه پیكان به گل او نهفت‏

صد گل محنت ز گل او شكفت‏

روى عبادت سوى محراب كرد

پشت به درد سر اصحاب كرد

بیست و سه سالش بود، جراح به پیغمبر (ص) گفت: نود زخم خورده، همه را بستم اما یك تیر به عصب استخوان پا فرو رفته تا مى خواهم آن را دربیاورم شدید ناله مى زند، من هم مى دانم دردش خیلى است، نمیگذارد آن را دربیاورم، چكار كنم؟ پیغمبر (ص) فرمود: صبر كن وقت نماز بشود.

خنجر الماس چو بینداختند

چاك به تن چون گلش انداختند

گُل‏گُل خونش‏به‏مصلى‏چكید

گشت چو فارغ ز نماز آن بدید

این‏همه گل چیست‏ته پاى من‏

ساخته گلزار مصلاى من‏

صورت حالش چو نمودند باز

گفت كه سوگند به داناى راز

كز علل تیغ ندارم خبر

گر چه زمن نیست خبردارتر

(جامى) از آلایش تن پاك شو

در قدم پاك روان خاك شو

شاید از این خاك به‏گردى رسى‏

گرد شكافى و به مردى رسى‏

اخلاق امیرالمؤمنین (ع)

یك موردش را برایتان بگویم، ایام حكومتش است، رئیس مملكت است، در راه دارد میآید یك دختر خانمى را مى بیند زار زار گریه میكند. على (ع) در مقابل گریه گریه كنندگان طاقت نمیآورد، دختر خانم! چى شده؟ گفت: من كنیزم و كلفت هستم، پول به من داده اند خرما خریده‏ام، خرما خوب نیست، خانمم گفته برو پس بده و آمده ام به خرمافروش میگویم: پس بگیر، میگوید: پس‏نمیگیرم. فرمود: بیا با همدیگر برویم من خرمایت را پس بدهم. آمد در مغازه خرمافروش، خیلى بامحبت فرمود: این خرما را عوض بكن. گفت: به تو هیچ ربطى ندارد، به خرما فروش لات و بیتربیت دوباره فرمودند، اگر ممكن است عوض كن، گفت مزاحم كسبم نشو. و از پشت دخل آمد و یك مشت به سینه امیرالمؤمنین (ع) زد و از مغازه بیرون پرتش كرد. گفت: میگویم برو. به دختر فرمود: خوب این كه پس نگرفت بیا برویم در خانه‏تان به خانمت بگویم حالا با این خرماها قناعت كن. هیچ قدرتمندى در روى این كره زمین به این پاكى مى شناسید؟ اینقدر اخلاق والا. دختر راه افتاد، على (ع) هم راه افتاد، همسایه روبرویى آمد در مغازه جوان خرمافروش، گفت: با كدام دستت به این سینه زدى؟ گفت: با این دست. گفت: خوشت آمد با این مشتى كه به این مرد زدى؟! تو فهمیدى این كیست؟ گفت: نه، كیست؟ با این‏

لباس پاره اش آمده بود اینجا مزاحم ما شده بود. گفت: نفهمیدى؟ گفت: نه، گفت: این سینه، صندوق اسرار خداست، این شوهر فاطمه‏زهرا (س) است، این پدر حسن و حسین 8 و این امیرالمؤمنین (ع) است. دوید دنبال امیرالمؤمنین (ع)، آمد خودش را بیندازد روى پاى على (ع)، زیر بغلش را گرفت، گفت: مرا ببخش، بد كردم.

فرمود: تو مرا ببخش، من آمدم مزاحم كاسبى ات شدم. « كشف الغمه: 1/ 163؛ بحارالانوار: 40/ 331، باب 98، حدیث 14.» لا اله الا الله.شما رئیسهاى كشورها یك موى على (ع) به تنتان هست؟ خرما را گرفت و بهترین خرما را براى دختر آورد و فرمود: برو، گفت: على جان! دیر شده مرا مى زنند.

 فرمود: خوب من میآیم از جانب تو عذرخواهى مى كنم. خانم دید كنیزش دیركرده، پنج دفعه هى آمد در را باز كرد و بیرون را نگاه كرد، بعد یك مرتبه دید كنیزش با امیرالمؤمنین (ع) دارد میآید، على (ع) را میشناخت، دو لنگه در را باز كرد امیرالمؤمنین (ع) فرمود: یك مقدار دیر شده عذرش را قبول كن، گفت: آقا جان! فداى قدمتمان بشوم، من این كنیز را به شما بخشیدم. امام (ع) هم رو كرد به كنیز، فرمود: من هم تو را در راه خدا آزاد كردم برو، این یك مصداق پاكى.

مجلس امشب به نام على (ع) شد، على (ع) هنوز مظلوم است، على (ع) هنوز تنهاست، فرهنگ على (ع) هنوز در دنیا فرهنگ مظلومى است، پاى منبرش یك نفر بلند شد و گفت: به من‏ظلم شده. فرمود: چقدر به تو ظلم شده؟ گفت: یك ظلم. فرمود: به تو یك ظلم شده اما به من به اندازه ریگ هاى بیابان، و به تعداد نخ پشم گوسفندان دنیا ظلم شده.

مصیبت جانكاه‏

زهرا (س) داشت جان مى داد و اشك مى ریخت، امیرالمؤمنین (ع) گفت: چرا گریه مى كنى؟ گفت: به مظلومیت تو گریه مى كنم. در دامن خودش جان داد. بعد از ظهر بود، به حسن و حسین، و زینب و كلثوم: گفت: عزیزانم! بلند بلند گریه نكنید، نمى خواهم همسایه هاى دیوار به دیوارمان هم بفهمند كه مادرتان را از دست دادید. نیمه شب شد بدن دختر پیغمبر را داخل آن حیاط كوچك آورد، صدا زد: حسن جان! حسین جان! شما آب بیاورید، من بدن مادرتان را با كمك شما غسل بدهم. اما وسط غسل دیدند بابا غسل را رها كرد و آمد صورت به دیوار گذاشت، شروع كرد بلند بلند گریه كردن.

مگر بابا به ما نگفته بلند بلند گریه نكنیم؟ چرا خودش بلند بلند گریه میكند؟ آمدند گفتند: بابا چى شده؟ فرمود: دستم به بازوى مادرتان رسید، آنقدر با غلاف شمشیر به بازوى مادرتان زده‏اند ... بعد بدن را كفن كرد و صدا زد حسن جان! حسین جان! دخترانم! این آخرین بارى است كه مادرتان را مى بینید. بچه ها آمدند، دوتا دختر دو طرف بدن مادر سر گذاشتند، امام حسن (ع) صورت، روى صورت مادر، ابى‏عبدالله (ع) صورت، كف پاى مادر، حسین جان! براى شما سخت تر بود صورت روى پاى مادر یا براى خواهرت زینب (س) وقتى صورت روى گلوى بریده تو گذاشت.

 

 


امار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • افراد حاضر در این وب

لینك نگار