کاروان
قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق ماتم زده از شهر شما می گذرد
آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود
سحر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد
روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سر نیزه سر از جسم جدا می گذرد
چشمتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد
ننگ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد
می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد
(شعر از پروانه نجاتی)
ا